نويسندگان

بعد از کاری که پرشین بلاگ کرد و پست هارو حذف کرد و اصلا هم اهمیت به کابرانشون نمیدن و هرگونه پیگیری (در طول 1 ماه و نیم گذشته) با ایمیل، پیام به پشتیبانی و تماس تلفنی بی نتیجه بود. (این همه به دیوار پیام میدادم حداقل یه درشو تکون میداد ولی اینا...عصبانی) تصیم گرفتم برای همیشه این سرویس دهنده رو ترک کنم و همه 5 وبلاگمو از اینجا منتقل میکنم.

 

و این هم آدرس جدید وبلاگم:

sargozashtman.blogspot.com

خوشحال میشم سر بزنیدقلبقلب

به علت این کار پرشین بلاگ دیگه به هیچ سرویس دهنده وبلاگ ایرانی نمیتونم اعتماد کنم واسه همین این سرویس دهنده رو انتخاب کردم با اینکه مشکل ف ی ل ت ر داره ولی بهتر از اینه که یه پست بزارم فردا ندونم پستم هست یا هر کی خودسر قراره حذفش کنه و اصلا هم کسی جوابگو نباشه.

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سیزده بدر ]

از وقتی پرشین بلاگ زده همه پست های منو پاک کرده دیگه اصلا دلم نمیخواد بیام اینجا و پست بزارم. هر چی هم ایمیل میزنی اصلا جوابی در کار نیست زنگ هم زدم گفت همه چی درست میشه نزدیک یک ماه شد ولی انگار نه انگار.ناراحتناراحت

چند روزیه دچار ضعف اعصاب شدید شدم اصلا تمرکز ندارم نمیتونم کاری رو کامل انجام بدم کوچکترین چیز به همم میریزه و کلا بی حوصله و کلافه هستم. محل کارمم که افتضاح تر از خونه شاید توی 8 ساعتی که اونجام 1 ساعت سرجمع بتونم یه کم نصفه نیمه تمرکز کنم کار کنم.ناراحت

کلی چیز اماده کرده بودم بیام بنویسیم ولی همش یادم رفتمتفکر نمیدونم الزایمر گرفتم یا افسردگی شدید؟؟!! ایا؟؟

[ ۱۳٩٦/٥/۱۱ ] [ ٧:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سیزده بدر ]

بعد یه عالمه انتظار بالاخره بتونی وارد وبلاگت بشی وبلاگی که 5 ساله هر اتفاق زندگیتو توش نوشتی و ببینی همه چی به هم خورده ببیننی همه پست هات حذف شده ببنی سه سال زندگیت نیست سه سال پست هات قاطی شده حذف شده و دستتم هیج جا بند نیست.عصبانی

خیلی دلم گرفت خیلیناراحتناراحتناراحت

[ ۱۳٩٦/٤/٢۱ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سیزده بدر ]

مشکل پرشین بلاگ که حل نشد هفته پیش به پشتیبانیش ایمیل زدم انگار نه انگار که وبلاگ و پست هاش رو کاملا به هم زدنعصبانیامروز به help ایمیل زدم ببینم کسی هست بررسی کنه یا اصلا براشون هیچ اهمیتی نداره که وبلاگ های مردم رو به هم ریختن. شاید کلا مجبور شم وبلاگ رو به یه سرویس دهنده دیگه منتقل کنم چون اینجا یه دنیا خاطره است برای من یه بخش مهم زندگیمه اگه قراره همینجور به همش بزنن و هیچکسم هیچ جوابگو نباشه بی خودی دل بستن به همچین جایی اشتباههناراحتناراحت

مجبورم به اتفاقات این مدت رو تیتر وار بگم و مشروح اخبار بعدانیشخند

1- پدر اومد و دو روز عید فطر رو اینجا بودن 8ام برگشتن. برای ما تخم مرغ دو زرده آروده بودن که هم خیلی درشته و هم خیلی خوشمزه. می دوستمشونقلب ولی حیف هر چی تخم مرغ توی مشهد میخریم هم مزه اش بده هم اندازه تخم مرغ ها انقدر کوچیک شده بعضی هاش اندازه دو بند انگشتهتعجب روشم یه کاغذ گنده میچسبونن که نبینیم داخلش چه خبره.

2- خونه رو رسما بعد ماه رمضون گذاشتیم برای فروش البته به شیوه نوین همسری این کارو کرد!! اصلا هیچ بنگاهی نرفتیم و همسری از دیوار چند تا شماره بنگاه پیدا کرد و به تلگرامشون عکس خونه و مشخصاتش رو ارسال میکرد. از یکشنبه گذشته که رسما خونه رو برای فروش گذاشتیم 8 نفر تا حالا اومدن خونه رو دیدن. یک روزم خودمون رفتیم دنبال خونه ولی هیچی خوشمون نیومد یا ساختش بی خود بود یا نقشه مزخرف و بدون نور با اتاق های دخمه ایی.ناراحت فعلا دنبال خونه نمیگردیم و میخوایم اول خونمون فروش بره بعد خونه جدی بیافتیم دنبال خونه.

3- نامزدی عمه پسر افتاد 30ام. ولی ما نمیریم توی خونه است و حس این همه راهو تا تهران رفتن نیست. 

4- خواهری سرویس طلاش رو خرید دقیقا همون مدلی که من میگفتم و بهشم گفتم یه مدلی هست من مطمئنم تو میری از همون میخریچشمک 33 گرم طلا داره و جواهرم نیست و خرق عادت کرده و رفته طلا سفید گرفته. هی من بهش میگفتم طلا سفید بگیر میگفت اصلا طلا باید زرد باشه مردم فکر میکنن نقره است رفته ساعت به اون گندگی رو زرد گرفته حلقه اش رو زرد گرفته اونوقت این سرویس رو سفید!متفکر

5- همچنان رژیم ادامه دارد و همسری 10 کیلو کم کرده و منم 6.5 کیلو و یک سایز.

6- همسری شنبه جلسه مصاحبه داشت و خیلی سخت گیر بودن کلی استرس ایجاد کرده اند. ولی به ظاهر که مصاحبه خوبی بوده باید 6 ماه منتظر بمونیم تا نتایج بیاد.

7- امروز رفتیم دو تا عکسی بسیار زیبا برای کارت ملی هوشمند گرفتیمخنده

8- بالاخره طلسم شکست و برای روز پنجشنبه قرار جلسه گذاشته شد.

[ ۱۳٩٦/٤/٢۱ ] [ ٧:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سیزده بدر ]

عصبانی

عصبانی

بالاخره این صفحه مدیریت وبلاگبا سلام و صلوات  برام باز شد ولی تاریخ همه پست ها  توی صفحه مدیریت شده 94 اخه چرا؟؟؟؟ آخآخهمه پست هام قاطی شده. خاطره سال 91 تو شهریور نشون میده تمام تاریخ ها به هم خورده همه 94 شدهعصبانیعصبانی این چه وضعشه آخه بعد این همه مدت قطع بودن اینم آخرشعصبانی

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سیزده بدر ]
خدابا ممنونتم.
امروز جلسه تقدیر و تشکر از من بود و همه خبر داشتن الی خودم!!عینک
وقتی گفتن که ساعت 12 بیایین جلسه فکر کردم که باز این جلسه اعصاب خرد کن هاست ولی توی سالن وایستادیم و مدیرعامل اومد و سخنرانی کرد.  یک سخنرانی 10 دقیقه ایی در تشکر از زحماتم و تعریف از من.خجالت
شیرین بود شیرین هست. و انتظارشو نداشتم. یک لوح تقدیر و یک سکه بهم هدیه دادند به پاس تلاش هام برای شرکتمژه
کار کردم با آدم هایی که میفهمن زحماتتت رو لذت بخشه و آقای ح از این دسته آدم هاست با اینکه کل زحمت تحلیلش با خودش بود ولی کلی پیگیری کرد تا من پاداش بگیرم.لبخند
انقدر شوکه شده بودم که نمیدونستم چطور تشکر کنم کاش آمادگی داشتم.ناراحت
[ ۱۳٩٤/٦/٢٢ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سیزده بدر ]
از صبح انقدر این سایت دانشگاه آزاد رو رفرش کردم روانی شد. میگن چه روزی اعلام میشه ساعتش رو معلوم نمیکنن. ولی من میدونم همسریم قبوله. شک ندارم. بههههههههههههههلهقلب
دوباره عجیب افتادم به رزومه فرستادن دیگه به حد از عرفان رسیدم که اسم شرکت رو نگاه نمیکنم تا یه کلمه رزومه یا استخدام میبینم سریع فرمشو پر میکنم!!!چشمکنیشخند
اعتراف میکنم وقتی دیدم همسری قبول نشده یه لحظه خیلی ناراحت شدم ولی هیچی از ارزش های همسری کم نکرد. انشا... میره لیسانس عمرانمژه
[ ۱۳٩٤/٦/۱٧ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سیزده بدر ]

همه همکارای همسری دارن میرن مسافرت اونم شمااااااااااااااااااااااال. انوقت ما همین بغل گوشمون قبرس نمیتونیم بریم زود برگردیم ولی مردم تا شماااااااااااااااااااااااال میرن!!نیشخندچشمک

هی برنامه ریزی میکنیم پاییز یه سفر بریم قبرس. ولی باید پولامونو بزاریم توی حساب که بتونیم ویزا بگیریم انوقت پول نداریم بریم سفر و  اگه پولامونو برداریم بریم مسافرت اونوقت ویزا نمیدنخنده! فعلا نتونستیم این معادله چند مجهولی روحل کنیم.متفکر

[ ۱۳٩٤/٦/٦ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سیزده بدر ]
درباره وبلاگ

روز سیزده بدر 91 این وبلاگو ساختم واسه اینکه خاطراتمو از 24 سالگی بنویسم، فقط واسه دل خودم، روزی برگردم بخونمشون کلی خاطره برام زنده بشه. عاشق شعرهای می و مستی و میخونه ام. بزرگترین آرزوم اینه یه کلبه داشته باشم وسط جنگل و کنار شومینه بشینم و هر از گاهی چند تا هیزم بندازم توش و از پنجره بیرونو تماشا کنم که چطور بارون درخت ها و سبزه ها رو خیس می کنه و یه عالمه شکلات داغ بخورم. پدرم با ارزش ترین و عزیزترین فرد تو دنیاست واسم. 29 تیر 92 خدا بهترین همسر دنیا رو بهم هدیه داد.
آمار و امکانات وب