نويسندگان

 


 

رفیق جان!

خیلی خسته ام خیلی! پاییز هم آمد و بر این بی حوصلیگی ها و دلگیری ها افزود!

رفیق جان!

دلم از دنیای دوستیهای پر از ریا گرفته! آنقدر که اعتمادی هم دیگر به چشم و گوشم ندارم چه برسد به تو!

رفیق جان!

میدانم که دنیا همیشه به ساز من نخواهد رقصید ولی مدتهاست که من سازی نمیزنم ولی او همچنان در حال رقاصی است!

رفیق جان!

هیچگاه تا به امروز خود را چونان درازگوشی تصور نکرده بودم ولی امروز به من ثابت کردی که تو مرا هماندرازگوش معروف میپنداری!

رفیق جان!

حق داری مرا آنگونه بپنداری،بر تو خُرده نمیگیرم بلکه از خودم شاکی هستم،از خودِ درازگوشم که همواره آماده خدمت به دیگران هستم و همیشه بدترین ضربه ها را از رفیق جانهایم خورده ام!

رفیق جان!

خیلی خرابم ، خراب رفیقها ، خراب دشنه های زهرآگین شان ، خراب همان درازگوشِ درونم!

رفیق جان!

شاید تقصیر تو هم نباشد تقصیر زمانه ست ،زمانه ناجوانمرد ، زمانه ای که ما را مجبور کرده تا قلبمان را در گورستان بی معرفتی ها دفن کنیم، تُف بر این زمانه!

رفیق جان!

چقدر ساده لوحانه تو را باور کردم،تو و همه رفیق جانهای دیگرم را،من نیاز به تنبیه دارم ،تنبیه روانی ، تنبیه روحی تا شاید ترکه این تنبیه بر روحم ، بر روانم ، درمانی باشد یا شاید هم مرهمی!

رفیق جان!

معنای رفاقت خیلی فراتر از این خزعبلاتی است که من و تو میدانیم … پس تا زمان فراموشی این خزعبلات خدا نگهدارت!

[ ۱۳٩۱/٧/٢ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ سیزده بدر ]
درباره وبلاگ

روز سیزده بدر 91 این وبلاگو ساختم واسه اینکه خاطراتمو از 24 سالگی بنویسم، فقط واسه دل خودم، روزی برگردم بخونمشون کلی خاطره برام زنده بشه. عاشق شعرهای می و مستی و میخونه ام. بزرگترین آرزوم اینه یه کلبه داشته باشم وسط جنگل و کنار شومینه بشینم و هر از گاهی چند تا هیزم بندازم توش و از پنجره بیرونو تماشا کنم که چطور بارون درخت ها و سبزه ها رو خیس می کنه و یه عالمه شکلات داغ بخورم. پدرم با ارزش ترین و عزیزترین فرد تو دنیاست واسم. 29 تیر 92 خدا بهترین همسر دنیا رو بهم هدیه داد.
آمار و امکانات وب