نويسندگان

الان داشتم وبلاگ یکی از همکارام و وبلاگ همسرش و که چند ماه پیش باهم ازدواج کردنو می خوندمهورا.این همکار ما یه پسر 66 که دانشگاه رو ول کرده و سرباز فراری هم هست تازه کار ثابتم که نداره وقتی ازدواج کرد همه شاخ درآوردیم تو شرکت .

من خودم به شخصه مخالف سرسخت ازدواج توی سن پایینم مخصوصا که مثل این همکار ما پول و خونه و ماشین هم نداشته باشی که دیگه خیلی به نظرم احمقانه و چندش آوره ولی الان که دارم مطالبشو می خونم می بینم کلا دیدش به زندگی طور دیگه است پیاده خیابون ها رو با هم طی کردن و جیگرکی و شکلات نصف کردن و.... می شه واسشون خوشبختی .  ولی من خودم که نمی تونم اینجوری زندگی کنم کلا از عشق با دست خالی و زندگی فقیرانه و ... حالم بد می شه واسه همین اگه یه روز بخوام ازدواج کنم حداقل خونه و ماشین و یه حقوق 3 میلیونی رو همسرم باید داشته باشه.

به هر حال از ته دلم براشون آرزوی خوشبختی می کنم این طور که به نظر می یاد خیلی عاشقن و خیلی خاطر همو می خوان فقط انشالله که مثل خیلی های دیگه جو گیر نشده باشن و آتش عشقشون همیشه شعله ور باشه.

انشالله

[ ۱۳٩۱/۱/۱٤ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سیزده بدر ]
درباره وبلاگ

روز سیزده بدر 91 این وبلاگو ساختم واسه اینکه خاطراتمو از 24 سالگی بنویسم، فقط واسه دل خودم، روزی برگردم بخونمشون کلی خاطره برام زنده بشه. عاشق شعرهای می و مستی و میخونه ام. بزرگترین آرزوم اینه یه کلبه داشته باشم وسط جنگل و کنار شومینه بشینم و هر از گاهی چند تا هیزم بندازم توش و از پنجره بیرونو تماشا کنم که چطور بارون درخت ها و سبزه ها رو خیس می کنه و یه عالمه شکلات داغ بخورم. پدرم با ارزش ترین و عزیزترین فرد تو دنیاست واسم. 29 تیر 92 خدا بهترین همسر دنیا رو بهم هدیه داد.
آمار و امکانات وب