نويسندگان

امروز عمو  زنگ زد شرکت عمدا نه عید رو بهش تبریک گفتم نه تولدشو و با اینکه باید بهش زنگ می زدم گزارش پیشرفت کارو می دادم اصلا به روی مبارک هم نیاوردم.

سلام داده هی می گه بله بله ... تا آخر عیدو بهش تبریک گفتم می گه چه عجب خوبه من زنگ زدم .... احساس می کنم شما پروژه رو گذاشتید کنار.... منم کلی سوالای بیخود و چرت و پرت پرسیدم چند ساعت رفت سرکار!!نیشخند

به گوشه قبا حاج آقا برخورده بهش می گم شما که مسافرت شمال بودید توی اداره نبودید منم گفتم مزاحم وقت شما نشم!!!زبان اونم منی که وقت و بی وقت و روز تعطیل دم به دقیقه از شرکت زنگ می زدم سوالایی از پروژه می پرسیدممژه

من که شنبه کلاس دارم اصلا هم ماموریت برو نیستم خود دانندقهر

[ ۱۳٩۱/۱/۱٦ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سیزده بدر ]
درباره وبلاگ

روز سیزده بدر 91 این وبلاگو ساختم واسه اینکه خاطراتمو از 24 سالگی بنویسم، فقط واسه دل خودم، روزی برگردم بخونمشون کلی خاطره برام زنده بشه. عاشق شعرهای می و مستی و میخونه ام. بزرگترین آرزوم اینه یه کلبه داشته باشم وسط جنگل و کنار شومینه بشینم و هر از گاهی چند تا هیزم بندازم توش و از پنجره بیرونو تماشا کنم که چطور بارون درخت ها و سبزه ها رو خیس می کنه و یه عالمه شکلات داغ بخورم. پدرم با ارزش ترین و عزیزترین فرد تو دنیاست واسم. 29 تیر 92 خدا بهترین همسر دنیا رو بهم هدیه داد.
آمار و امکانات وب