نويسندگان

پنج شنبه بعد 4 ماه بالاخره راضی شدم و رفتم خونه مامان اینانیشخند

درسته فقط یک روز شد ولی خیلی خیلی خوش گذشت واقعا که بی نظیر ترین خانواده دنیا رو دارم. به قول جوجه همش به مامان می گفت نمی دونم چرا کار خیری تو دنیا کردی که انقدر خدا رو خوش اومده و یه همچین شوهر خوبی گیرت اومده مثل معجزه استچشمک

شبش تا دیر وقت 3 صبح مهمون داشتیم که دختر عمو با نامزدش اومدن که عمو رو ببرن کلی اصرار که فردا شب واسه ما جشن نامزدی بگیرن و عمو هم ناراضی که ولش کنید این عموی منم واقعا آدم خاصیه دختر شوهر داده انگار نه انگار افسردگی گرفته ناراحت ولی به جاش مجلس ختم باشه با کله اولین نفر حاضره آخه یکی نیست که بگه مجلس ختم پدر شوهر خاله من چه ربطی به عموم داره آخه؟؟؟!!!

خانواده نامزدش واقعا جور نیستن با ما همه رو هم با چسب دوقلو چسبونده بودن به صندلی هاشون. خانواده ما و عمه اینا که به خودمون خوش گذروندیم با هیشکی هم کار نداشتیمزبان

با پسر عمه ام رقصیدم خجالت کشیدم وسطش نشستم همچین قر می ده همه گفتن پسره خیلی با ناز می رقصه !!!

و اعترافات پسر عمه از مسافرت های تایلند و مالزی.... و بعد رفتن اثر مشروب دنبال رفع و رجوعش.... این مردام موجودات باحالی هستن هانیشخند

[ ۱۳٩۱/٥/٧ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سیزده بدر ]
درباره وبلاگ

روز سیزده بدر 91 این وبلاگو ساختم واسه اینکه خاطراتمو از 24 سالگی بنویسم، فقط واسه دل خودم، روزی برگردم بخونمشون کلی خاطره برام زنده بشه. عاشق شعرهای می و مستی و میخونه ام. بزرگترین آرزوم اینه یه کلبه داشته باشم وسط جنگل و کنار شومینه بشینم و هر از گاهی چند تا هیزم بندازم توش و از پنجره بیرونو تماشا کنم که چطور بارون درخت ها و سبزه ها رو خیس می کنه و یه عالمه شکلات داغ بخورم. پدرم با ارزش ترین و عزیزترین فرد تو دنیاست واسم. 29 تیر 92 خدا بهترین همسر دنیا رو بهم هدیه داد.
آمار و امکانات وب