خوشبختی

الان داشتم با پدر صحبت میکردم گفت هنوزم هر روز صبح که از خواب پا میشی میگی ما چقدر خوشبختیم.افسوس

این حرف پدر منو برد به سال 87 وقتی دانشجوی ترم 4 کارشناسی کامپیوتر بودم یه زیرزمین اجاره کرده بودیم داغون یه سالن بدون اتاق!! یه صاحبخونه پیر داشتیم که بی نهایت فضول و نفرت انگیز بودنیشخند یه آشپزخونه اندازه دو تا اتاق بدون هیچ کابینتی!!  با یه گاز و یخچال داغون که از سمساری 60 تومن گرفته بودیم.

سر یه کاری میرفتم که حقوق که نمیدادن هیچ از جیب خودمم کلی هزینه رفت و امدم میشد. از نظر مالی خیلی توی فشار بودم و فقط یه پول توجیبی محدود داشتم و اجاره خونه بالا - هزینه دانشگاه و ... ولی با تک تک سلول های بدنم احساس خوشبختی میکردم. و همیشه و به همه میگفتم که بی نهایت خانواده خوشبختی هستیم

یه بار انقدر به دوست جونی گفتم ما اخه چرا انقدر خوشبختیم؟ آخه انقدرم خوشبختی میشه خدا به یکی بده؟ گریه اش گرفت!!!متفکر البته چند نمونه اینجوری هم داشتیم من میگفتم ما خوشبختیم یاد بدبختیاشون میفتادن!! ملت برعکسن به قول جوجه تیغی مردم بلدن دیگه ما که نیستیم!! (اینو با لحن گفتن جوجه تیغی بخونید لطفاخنده)

الانم که دارم ازش مینویسم همون حس رو هنوز درک میکنم.خنثی

خوشبختی واقعا به پول و خونه و ماشین و ... نیست خوشبختی حسیه که ما خودمون نسبت به زندگیمون داریم ولی انقدر با فکر اینکه اگه پول دار تر بشیم خوشبخت میشم روزهامون میگذره که برمیگردیم به گذشته مون نگاه میکنم و همش حسرتیول

/ 0 نظر / 32 بازدید